|
عشقهای بی منطق وهوسهای زودگذر
|
یه روزی عشق و دیونگی و محبت و فضولی داشتن
قایم موشك بازی میكردن
نوبت به دیونگی كه رسید همه را پیدا كرد
اما هر چه گشت عشق را ندید،
فضولی متوجه شد كه عشق پشت یه گل سرخ قایم شده،
دیونگی را خبر كرد و دیونگی یه خار بزرگ برداشت
و در گل سرخ فرو كرد
صدای فریادش بلند شد
وقتی همه پیشش رفتن دیدن چشماش كور شده
و دیونگی خودش را مقصر می دونست
از اون به بعد دیونگی تصمیم گرفت
همیشه عشق را همراهی كنه
و از آن روز به بعد که عشق سراغ هر كی میره
چون عاشق دیوونست و كوره بدیهای معشوق را نمیبینه